چرا هیچ کس یک جوجه تیغی را دوست ندارد؟
چرا هیچ کس یک جوجه تیغی را دوست ندارد؟
جوجهتيغي به عکس خودش در آب برکه نگاه کرد. با غصه گفت: "چرا هيچکس يک جوجهتيغي را دوست ندارد؟"
اما کسي به او جواب نداد. جوجهتيغي دوباره به عکس خودش نگاه کرد. تمام تنش پر از تيغهاي کوچک و بزرگ بود. هر وقت بيکار بود، بدنش را بالا ميآورد و آنها را مثل تير پرتاب ميکرد. تيرهاي او به همه طرف ميرفتند. بالا، پايين، به اين طرف، به آن طرف. بعضي وقتها تيرهاي جوجهتيغي روي زمين ميافتادند، اما بعضي وقتها هم ميخوردند به چيزي يا به کسي! جوجهتيغي تير انداختن را دوست داشت ولي حيوانات بيشه اين کار را دوست نداشتند. چرا؟ چون يک روز تير جوجهتيغي به سبد خرگوشه خورد. سبدش پاره شد و هر چه داشت به زمين ريخت. همه به خرگوشه کمک کردند تا چيزهايي را که ريخته بود، دوباره جمع کند و به لانه ببرد.
يک روز ديگر، تير جوجهتيغي به دم سنجاب پير خورد. فرياد او به آسمان بلند شد، همه دور او جمع شدند و دمش را درمان کردند. بعد از آن هم يک تير افتاد جلوي پاي آقا موشه و او ترسيد. جوجهتيغي را دعوا کردند و ديگر کسي با او حرف نزد.
جوجهتيغي تنها شد. هر روز کنار برکه مينشست و غصه ميخورد و از خودش ميپرسيد: "چرا هيچکس يک جوجهتيغي را دوست ندارد." او آنقدر اين سئوال را تکرار کرد که حسابي خسته شد و حوصلهاش سر رفت. فکر کرد بايد يک کار تازه بکند، ولي نميدانست چهکاري. راه افتاد و رفت. آنقدر رفت تا به آن سر بيشه رسيد. آنجا يک درخت خشک ديد. درختي که نه برگ داشت و نه کسي روي آن خانه داشت. جوجهتيغي به درخت نگاه کرد و آنوقت فهميد بايد چهکار کند. او دويد و نزديک درخت رسيد. چندتا از تيغهايش را مثل تير به طرف درخت خشک پرتاب کرد. تيرها به اين طرف و آن طرف افتادند.
جوجهتيغي يکي از آنها را برداشت و با آن روي درخت چند تا علامت گذاشت. آنها را نشانه گرفت و تيغهايش را پرتاب کرد. بعضي از آنها به علامتهاي روي درخت خوردند. جوجهتيغي با خودش گفت: "دوباره تمرين کن، تو ميتواني موفق شوي!"
بار دوم و سوم با دقت تير انداخت. تمام تيرها به علامتها خورد. جوجهتيغي خوشحال شد. از آن سر بيشه تا اين سر بيشه دويد. به هر جا رسيد نشانه گرفت و چند تا تير انداخت. دو تا تير به شاخههاي کوتاه درختي زد تا خرگوشه براي بچهاش يک تاب آويزان کند. چندتا تير به درختي زد تا براي لانهي سنجاب پير نردبان درست کند. ميوهي رسيدهاي را هم از روي بلندترين شاخه با يک تير پايين انداخت تا آقا موشه براي بچههايش ببرد.
از آن روز به بعد، هر وقت جوجهتيغي عکس خودش را توي آب برکه ميبيند، لبخند ميزند و ميپرسد: "چرا همه يک جوجهتيغي را دوست دارند!؟"
انتخاب مطلب و ویرایش : حبیبی